السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
343
تفسير الميزان ( فارسي )
* ( « نُوحِيه إِلَيْكَ وَما كُنْتَ . . . » ) * ، بيان است براى جمله * ( « ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ » ) * و معنايش اين است كه داستان يوسف از اخبار غيب است ، آرى ما آن را به تو وحى كرديم در حالى كه تو نزد برادران يوسف نبودى آن وقتى كه عزم خود را جزم كردند و متفقا در صدد نقشه چينى عليه يوسف برآمدند . بحث روايتى در تفسير عياشى از ابى بصير از ابى جعفر ( ع ) روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى فرموده : يوسف به برادران گفت : امروز بر شما ملامتى نيست ، خداوند شما را مىآمرزد ، اين پيراهن مرا كه اشك ديدگانم آن را پوشانيده ببريد و به روى پدرم بيندازيد ، كه اگر بوى مرا بشنود بينا مىگردد ، آن گاه با تمامى خاندان وى نزد من آئيد ، يوسف در همان روز ايشان را به آنچه كه نيازمند بدان بودند مجهز نموده روانه كرد . وقتى كاروان از مصر دور شد ، يعقوب بوى يوسف را شنيد و به آن عده از فرزندانى كه نزدش بودند گفت : اگر ملامتم نكنيد من هر آينه بوى يوسف را مىشنوم . آن گاه امام فرمود : از طرف ديگر فرزندانى كه از مصر مىآمدند ، خيلى با شتاب مىراندند تا پيراهن را زودتر برسانند ، و از ديدن يوسف و مشاهده وضع او و سلطنتى كه خدا به او داده بسيار خوشحال بودند ، چون مىديدند خود ايشان هم در سلطنت برادر عزتى پيدا مىكنند . مسافتى كه ميان مصر و ديار يعقوب بود نه روز راه بود ، وقتى بشير وارد شد ، پيراهن را به روى يعقوب انداخت ، در دم ديدگان يعقوب روشن و بينا گشته از كاروانيان پرسيد بنيامين چه شد ؟ گفتند ما او را نزد برادرش سلامت و صالح گذاشتيم و آمديم . يعقوب در اين هنگام حمد و شكر خدا را به جاى آورده ، سجده شكر نمود ، هم چشمش بينا شد و هم خميدگى پشتش راست گرديد ، آن گاه دستور داد همين امروز با تمامى خاندانش بسوى يوسف حركت كنند . خود يعقوب و همسرش ( ياميل ) كه خاله يوسف بود حركت كرده و تند مىراندند ، تا پس از نه روز وارد مصر شدند . « 1 » مؤلف : اين معنا كه همسر يعقوب كه با او وارد مصر شده مادر بنيامين و خاله يوسف
--> ( 1 ) تفسير عياشى ، ج 2 ، ص 196 ، ح 79 .